من از خدامه
من از خدامه...
به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صدتا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم
تموم حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیونت
سربزارم یه شب به روی شونت

من از خدامه...
به من نگاه کن واسه یه لحظه
نگات به صدتا آسمون می ارزه
من از خدامه بکشم ناز تو
تا بشنوم یه لحظه آواز تو
من از خدامه پیش تو بمونم
تموم حرفاتو خودم بخونم
من از خدامه بمونم دیونت
سربزارم یه شب به روی شونت

|
درد | |
|
من اگردیوانه ام |

توعصری که دوست دارم به گفتن آسونه ولی
کمترمی شه پیداکنی یه آدم دوست داشتنی
توعصری که حرفا بایدهمش پیش خودت باشه
چقدشکنجش می کنن این حرفای نگفتنی
توعصری که معشوقه ها مثل لباس عوض می شن
روی طناب خاطره می شن لباس شستنی
توعصری که تنها می شی دلت می خواد کسی باشه
اما کسی نیست که باهاش بشینی و حرف بزنی
تو عصری که تا می ریه و دل می سپری دست کسی
بهت میگه یا که می گن باید ازش دل بکنی
توعصری که باید یه جور تمام این دنیا رو گشت
دنبال یه فرشته نقره ای رنگ موندنی
تو عصری که دس بزنی برگا می ریزن رو زمین
قلبای مهربون شدن چینی یای شکستنی
فقط یه آرزو دارم که هم محاله هم بزرگ
من آرزو دارم که توبگی فقط مال منی
تقدیم به م.ع
کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم
...اما نه در پاییز و زمستان درختان سبز نیستند
پس شاید تو را از یاد ببرم
کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم
...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر است
پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم
کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی
...اما نه خورشیدغروب می کند
پس نمی خواهم که تو روزی غروب کنی
کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست
...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند
پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم
کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم
آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید
از خود گذشتم تا که تو از پيچ وخمها بگذري
لب بستم از گلايه تو از سر غمها بگذري
گوشه گرفتم تا که تو با دنيا دم ساز بشي
پايان گرفتم تا که تو دوباره آغاز بشي درد من بودي وهمدرد نبودي
راهه من بودی و همراه نبودي
غم من بودي تو غمخوار نبودي عشق من بودي وفادار نبودي
اشک شدم در پشت برکه غصه ها پنهون شدم
هر چه گشتم در اين شهر نبود اهل دلي
كه بداند غم دلتنگي و تنهائي من
افتابم
با وجود آسمانی خسته ازیک تکه نور
تشنه یک ذره نور
گم درون خویشتن خالی و پوچ
کودکانه
دخترانه
ریشه یک جاهلیت در وجودم جاری است
دشنه ها و زخم مردان کاری است
بر درخت زندگی
آفتابم تشنه یک ذره نور
ذره ای بیداری و اندیشه در جسم زمان
آفتابم ....
گاه بیداری مگر در چشم این انسان منگ
فصل گرد افشانی است؟!!!
ای دریغا ای دریغ.....
خنده بر لبهای جمع٬
نقشی از شادی که نیست!
یک عادت تکراری
ساحل بهانه ای است تا هرز گاهی
بغض هایم را در خلوت آن در پناه صخره ها
روی شن های نرم و در هیجان موج ها خالی کنم
و بگویم دریا دوست داشتنی است مانند مادرم و سخاوتمند همانند پدرم
دریا هم چون من مجنون و شیدا ست
افسوس
که نمی دانم او در فراق کی این همه ناله می کند
و سرش را به صخره ها می کوبد و آه و زاری می کند
دریا را دوست دارم
زیرا هر گاه تو نیستی شانه اش پناهگاه اشک های من است



به یاد آرزوهایی که می میرند سکوت می کنم
که این سکوت
بلندترین فریاد من است....
