تبليغاتX
عشق صدای فاصله هاست

عشق صدای فاصله هاست

یاد خـدا

 

 آنگاه که بگویی
به نام خدا
خداوند می گوید بنده من با نام من آغاز کرد پس او را
یاری خواهم کرد
 
خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد
باغ دلت الهی دشت ستم نگردد
اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد
دریای آرزویت مرداب غم نگردد
بر چهره ات نبینم گردی زنامرادی
از شادی و سرورت ای کاش کم نگردد
جام دلت همیشه لبریز شهد بادا
در ساغرت عزیزم صهبای غم نگردد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

مهتاب

امشب مي خواهم راز سر نوشتم را از نورهاي سپيد
 
مهتاب بپرسم،مي خواهم عاشق ترين ستاره قلبم
 
را در وجودم بيابم و آوازم را با تارهاي دلنشين
 
عشق طنين انداز كنم،گمگشته من در مرزهايي
 
دور از دلتنگي پرسه مي زند،اما افسوس كه ترديد
 
من دريايي است بي كران كه موجهايش حاصل
 
سيل اشكي است در غروبهاي دلتنگي ياد تو در
 
همه شبهاي من مي درخشد،وقتي به افقهاي روبرو
 
نگـاه مي كنـم نـور تـو را مـي بـينم كـه حـتي
 
گمنام ترين قسمت هاي زمين را روشن كرده است
 
     
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط امیر  | 

غربت

ghorbat
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

سنگینـی سکوت

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 3:6 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

پـرنـده

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

مرا شکستـی رفتـی

بر پيکرم آشيانه بستی رفتي   

بگذاشتيم در اوج مستی رفتی

آهنگ دلم بود کنارت باشم

قانون دل مرا شکستی رفتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:56 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

گفتـه بـودی .... ولـی بدان .....

 
گفته بودی تو را از یاد خواهم برد
                     ولی نبردم
گفته بودی دل به دگری خواهم سپرد
                      ولی نسپردم
گفته بودی فراموشت خواهم کرد
                       ولی نکردم
گفته بودی غباری بر خاطرات خواهد نشست
                       ولی ننشست
ومی خواهم بدونی
  اگه کفر نیست
                         گفته بودی تو دستت رو بالا بگیر خدا خودش می گیره
ولی ببین که اون دستم رو نگرفت
وبدان که
وبدان که
گرم یاد آوری یانه من از یادت نمی کاهم
من تو را چشم در راهم
وبدان که
 در خیال و اندیشه من توئی
نه همین شب که همه شبها توئی
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
وبدان که
شاید چیزی نمی گم ولی شبها تا سحر منتظرت می مونم
بخدا محاله به یادت نباشم
زیر آسمون پرستاره به یادت نباشم
کاش می شد
کنارم میماندی ودستم را دردستت می فشردی
کاش می دانستی
 دلم برایت تنگ هست
به اندازه همین فاصله که ما بین من و توهست
کاش می دانستم
این سکوت را تا به کی ادامه خواهی داد
کاش می گفتی
که این بغض نشکفته تا به کی بشکفته خواهد شد
وکاش می شد
می دانستم که این فاصله ها تا به کی برچیده خواهد شد
من نمی دانم
بی من کجا رفتی و من بی توبه کدامین سرزمین پناه خواهم برد
وتو ای ناز بدان که
اکنون چون درختی خشک و بی بارم
وگلی خشکیده در سینه دارم
ومن هنوز در تردیدم
 که آیا گریزی ازاین فاصله نبود
ومن هنوز هم در تردیدم
که آیا گریزی ازاین فاصله نبود
ومن هنوز هم در اندیشه اینم
بعد از تو از كدام دريچه
آسمان را به تماشا بنشينم
ومن هنوز در پاسخ این سوالم
که آیا به راستی
خود کرده را هیچ تدبیر نیست
پس نقش تو در این ره چیست
آه نمی دانم
که این تقدیر من بود
یا سرنوشت تو بود
براي او كه وسعت قلبش به اندازه ي تمام عاشقانه هاي روي زمين است
براي او كه به رنگ آبي درياهاست
برای او که آفتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند
 
دوستدارهمیشگی تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط امیر  | 

دلـتنـگـــی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط امیر  |