روزگار...
دیشب ٬ شب عجیبی بود !
نمیدانم چرا… راستش چیزی از دیشب یادم نیست
نمیدانم چرا… راستش چیزی از دیشب یادم نیست
تنها به خاطر میآورم که من بودم و تو بودی و ماه بود
همش از کنار کرکرهی اتاق سرک میکشید ببیند این تو چه میگذرد
یادم هست تا ماه بود تو هم بودی
تو نزدیک بودی و ماه دور
من به ماه نگاه میکردم و تو به من
صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی
صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود
تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکرهی اتاق بود که هنوز بود
تو هم عجیبی !
ماه هم عجیب است !
دیشب و امروز هم همهاش عجیب بود !
ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬
ماه هم دیگر نیست .
یادم هست تا ماه بود تو هم بودی
تو نزدیک بودی و ماه دور
من به ماه نگاه میکردم و تو به من
صبح ... بیدار که شدم دیگر تو نبودی
صبح .. بیدار که شدم ماه هم رفته بود
تنها چیزی که از دیشب مانده بود کرکرهی اتاق بود که هنوز بود
تو هم عجیبی !
ماه هم عجیب است !
دیشب و امروز هم همهاش عجیب بود !
ولی هرچه باشد امروز تو نبودی ٬
ماه هم دیگر نیست .

سالها بعد ياد تو از خاطرم خواهد گذشت
و نخواهم دانست کجايي .....
اما
سلام وآرزوي من براي خوشبختي تو
تو را در خواهد يافت
و در بر خواهد گرفت
و احساس خواهي کرد
اندکي شاد تر و اندکي خوشبخت تر
و نخواهي دانست
كه چرا..... .
روزگار سختی است ...........!
آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط امیر
|

