گفتـه بـودی .... ولـی بدان .....
گفته بودی تو را از یاد خواهم برد
ولی نبردم
گفته بودی دل به دگری خواهم سپرد
ولی نسپردم
گفته بودی فراموشت خواهم کرد
ولی نکردم
گفته بودی غباری بر خاطرات خواهد نشست
ولی ننشست
ومی خواهم بدونی
گفته بودی تو دستت رو بالا بگیر خدا خودش می گیره
ولی ببین که اون دستم رو نگرفت
وبدان که
وبدان که
گرم یاد آوری یانه من از یادت نمی کاهم
من تو را چشم در راهم
وبدان که
در خیال و اندیشه من توئی
نه همین شب که همه شبها توئی
تو دلم تويي اون و با كسي آشنا نكردم
تا قيامت هم تو رو من از خودم جدا نكردم
وبدان که
شاید چیزی نمی گم ولی شبها تا سحر منتظرت می مونم
بخدا محاله به یادت نباشم
زیر آسمون پرستاره به یادت نباشم
کاش می شد
کنارم میماندی ودستم را دردستت می فشردی
کاش می دانستی
دلم برایت تنگ هست
به اندازه همین فاصله که ما بین من و توهست
کاش می دانستم
این سکوت را تا به کی ادامه خواهی داد
کاش می گفتی
که این بغض نشکفته تا به کی بشکفته خواهد شد
وکاش می شد
می دانستم که این فاصله ها تا به کی برچیده خواهد شد
من نمی دانم
بی من کجا رفتی و من بی توبه کدامین سرزمین پناه خواهم برد
وتو ای ناز بدان که
اکنون چون درختی خشک و بی بارم
وگلی خشکیده در سینه دارم
ومن هنوز در تردیدم
که آیا گریزی ازاین فاصله نبود
ومن هنوز هم در تردیدم
که آیا گریزی ازاین فاصله نبود
ومن هنوز هم در اندیشه اینم
بعد از تو از كدام دريچه
آسمان را به تماشا بنشينم
ومن هنوز در پاسخ این سوالم
که آیا به راستی
خود کرده را هیچ تدبیر نیست
پس نقش تو در این ره چیست
آه نمی دانم
که این تقدیر من بود
یا سرنوشت تو بود
براي او كه به رنگ آبي درياهاست
برای او که آفتاب مهرش هیچگاه در قلبم افول نمی کند






+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط امیر
|
